نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 مربی گروه آموزش معارف اسلامی، دانشگاه فرهنگیان، صندوق پستی 14665-889تهران، ایران
2 استادیار گروه آموزش معارف اسلامی، دانشگاه فرهنگیان، صندوق پستی 14665-889تهران، ایران
چکیده
تازه های تحقیق
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Background and Objectives:Education is one of the most important tools for the growth of individuals and societies. This study aimed to investigate the barriers preventing working children from participating in literacy courses and the strategies that facilitate their engagement.
Methodology:This study employed a qualitative approach with a descriptive phenomenological design. The participants were 18 street children in Kerman who had dropped out of school, selected through purposive sampling because of their direct lived experience of child labour and school dropout. Data were collected through in-depth, semi-structured interviews and analysed using Braun and Clarke's thematic analysis. To ensure content validity, the interview questions were reviewed and confirmed by several educational specialists and university professors. To enhance the credibility of the findings, the initial coding results were shared with and verified by some of the participants and experts in education. To ensure reliability, the coded data were examined and compared multiple times by the researcher and an independent coder. The inter-coder agreement coefficient, based on Cohen's kappa, was calculated as 0.76. The analyses were also reviewed and confirmed by several other researchers and university professors.
Findings:Four key barriers were identified: educational exhaustion, educational hopelessness, loss of child agency, and weak family structure. Furthermore, six strategies facilitating working children's participation in literacy courses were identified: leveraging extended family support, educational networking, utilising digital capacities, providing financial support to families, offering individualised instruction, and making education compatible with children's living conditions.
Conclusion:The education of working children must be tailored to the specific needs and circumstances of their lives.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
تحصیل یکی از مهمترین ابزارهای رشد افراد و جوامع محسوب میشود (Yıldırım et al., 2015). در همین راستا، سیاستهای آموزشی به دنبال تضمین دسترسی همۀ افراد به خدمات آموزشی است؛ اما در عمل همواره چنین اتفاقی نمیافتد (Hamenoo et al., 2018)، و با اینکه آموزش کودکان بهعنوان بزرگسالان آینده و سرمایههای انسانی جوامع اهمیت حیاتی دارد (Quattri & Watkins, 2019)، ولی بسیاری از آنها از تحصیل بازمیمانند (Hamenoo et al., 2018). یکی از دلایل اصلی بازماندن کودکان از تحصیل، به کار گماردن آنهاست. البته، تعریف کودک کار[1] بسیار دشوار است، زیرا در مورد میزان و نوع کاری که برای کودکان قابلقبول است بحثهای زیادی وجود دارد (Kim, 2009). از همین رو، «کودک کار» را باید از «کار کودک»[2] جدا کرد. کار کودک به فعالیتهایی اطلاق میشود که کودک برای رشد مهارتهای موردنیازِ آینده در خانواده یا اجتماع انجام میدهد و این فعالیتها اهمیت زیادی برای آیندۀ او دارند. از سوی دیگر، کودک کار به فردی اطلاق میشود که قبل از سن 18سالگی به فعالیتهایی میپردازد که برای آنها پول دریافت میکند یا نمیکند، اما این فعالیتها تأثیرات ناخوشایندی بر تحصیل و رشد کودک بر جای میگذارند (Hamenoo et al., 2018). این تعریف هم مانند بسیاری از تعاریف دیگر تا حدودی مبهم است. با این حال، بر اساس این تعریف، هرگاه کودک، کاری را انجام بدهد که مانع از ثبتنام، ادامۀ تحصیل، حضور در مدرسه و انجام تکالیف تحصیلی شود و بهگونهای بر یادگیری او تأثیر منفی داشته باشد، این کودک در تعریف کودک کار قرار میگیرد (Kluttz, 2015).
برخلاف ادراک رایج، اکثریت کودکان کار در محیطهای ذاتاً خطرناک و استثمارکننده فعالیت ندارند، بلکه در محیطهای خانگی، کشاورزی و یا خیابانها فعالیت میکنند (Congdon Fors, 2024)، و اکثریت آنها کارگران بدونمزد محسوب میشوند (Kim, 2009). با این حال، چندان اهمیتی ندارد که کودکان چه شکلی از کار را بر عهده میگیرند؛ کار کردن، آنها را از حق تحصیل و رشد سالم محروم میسازد (Le & Homel, 2015)، و این مسئله تأثیر زیانباری بر حضور کودکان در مدرسه، ثبتنام و عملکرد تحصیلی آنها بر جای میگذارد (Odonkor, 2007).
از سوی دیگر، به دلیل فقر، برای برخی از خانوادهها این مسئله اجتنابناپذیر است. پژوهشها نشان میدهند که یکی از دلایل اصلی کار کردن کودکان فقر خانواده است (Liao & Hong, 2010). با اینکه بسیاری از والدین مایل هستند که فرزندان آنها تحصیل کنند، اما به دلیل ناتوانی در حمایت از کودکان و تأمین هزینههای تحصیلِ آنها والدین مجبورند بین «آموزش رسمی» و «یادگیری مهارتهای موردنیاز آینده از طریق کار کردن در محیطهای کاری مختلف» دست به انتخاب بزنند، و در نتیجه، با انتخاب گزینۀ دوم، مانع تحصیل کودکان خود شوند و آنها را، جهت یادگیری مهارتهای لازم برای شغل و کسبوکار آیندهشان، وادار به کار کردن در محیطهای کاری مختلف کنند (Hamenoo et al., 2018). چیزهایی که کودکان در مدرسه به دست میآورند در نزد این خانوادهها ارزش چندانی ندارد (Edmonds & Pavcnik, 2005). در این خانوادهها مؤلفههای مختلفی از قبیل مشکلات اقتصادی، فاصلۀ خانوادهها از مدرسه و هزینههای تحصیل بر توانایی دسترسی به خدمات آموزشی تأثیر میگذارد (Consortium for Educational Access, 2007). علاوه بر این، در این خانوادهها تحصیل لزوماً به معنای تضمین تواناییهای موردنیاز آینده نیست. در حالی که تحصیل ممکن است در آینده دسترسی به مشاغل را سادهتر کند، اما، به دلیل ارتباط ضعیف تحصیلات و بازار کار، تضمینی در این زمینه وجود ندارد (Kluttz, 2015). از آنجایی که پژوهشهای داخلی و خارجی نشان میدهد که تنها 10% از افراد تحصیلکرده بلافاصله پس از فارغالتحصیلی در شغلی مرتبط با تحصیلات خود به کار گرفته میشوند، در خانوادههای کودکان کار اعتقاد بر این است که موفقیت و تحرک اجتماعی، بیشتر از طریق روابط حاصل میشود تا تحصیلات. بنابراین، به تضمین آینده از طریق تحصیلات اعتقادی ندارند (تورانی و عارفنژاد، 1396، Hayden & Martin, 2011). در صورتی که پژوهشها نشان میدهند تحصیل با توانمندیهای آیندۀ فرد در ارتباط است (Peppin Vaughan & Walker, 2012). تحصیل برای دستیابی به شغل، مشارکت در فعالیتهای سیاسی، دسترسی به دانش لازم برای سلامتی و مهارتهای لازم برای مدیریت فرایندهای قانونی اهمیت دارد. به عبارت دیگر، تحصیل به کودکان کمک میکند تا، با دست یافتن به ابرازها و توانمندیهای لازم، در مورد آیندۀ خود تصمیم بگیرند (Peppin Vaughan & Walker, 2012).
تحصیل همراه با آسایش روانی، مهارتهایی را به ارمغان میآورد که این مهارتها شادمانی، استقلال و عزتنفس را پرورش میدهند. از این رو، تحصیل ارزش ذاتی دارد (Yıldırım et al., 2015). مقصود از ارزش ذاتیِ تحصیل این است که مجموعه کمالات و ویژگیهایی که از خود تحصیلات در فرد به وجود میآیند ارزشمند هستند، نه ابزارهایی که در آینده با این تحصیلات علمی اختراع یا تولید میشوند (Unterhalter & Brighouse, 2007). در عین حال، تحصیل عنصری کلیدی در پیشگیری از کارِ کودکان کار محسوب میشود. درک تعامل بین تحصیل و کار کودک کار، برای دست یافتن به اهداف حذف کار کودک کار و محقق کردن تحصیلات همگانی ضرورت دارد (Guarcello et al., 2015).
پیشینۀ پژوهش
برای روشن شدن ابعاد و زوایای مختلف مسئلۀ موردپژوهش لازم است پیشینۀ تحقیقات انجامشده در این موضوع مورد بررسی قرار گیرد و به نکاتی از برخی پژوهشهای مرتبط اشاره شود. در برخی از این پژوهشها تأکید شده که چنانچه راهحلهایی را در نظر میگیریم که تحصیل را از کار کودکان کار ارزشمندتر میدانند، باید بررسی کرد که کدام راهحلها ارزش برابری با کار کودکان کار دارند (Kluttz, 2015). یکی از راهحلهایی که برای جذب کودکان کار مطرح شده است سیاست مهارتهای زندگی در مدرسه است (Kim, 2009). هدف از این راهحل معرفی مهارتهایی است که اگر در مدرسه آموزش داده شود سبب جذب کودک کار به مدرسه میشود، چراکه در زندگی روزمره و اشتغال افراد کاربرد دارد و به خدمات آموزشی کیفیت و ارزش ذاتی میبخشد. به عقیدۀ کیم (2009)، توصیههایی که در رابطه با مهارتهای زندگی در عرصۀ بینالمللی مطرح است ارتباط چندانی با مهارتهای زندگی ندارند؛ یعنی این مهارتها نمیتوانند نیازهای زندگی کودک کار را برطرف کنند تا بتوان این مهارتها را بهعنوان بخشی از برنامۀ تحصیلی مورد پذیرش قرار داد. برخی دیگر از بررسیها و تحقیقات نیز نشان میدهند که اگر این دانشآموزان (کودکان کار) دانش و مهارتهایی را بیاموزند که با نیازهای خانوادهشان ارتباط داشته باشند، دورههای تحصیلی برایشان جذاب خواهد بود (تورانی و عارفنژاد، 1396؛ Kluttz, 2015).
یکی دیگر از راهحلهایی که با مهارتهای زندگی ارتباط دارد انعطاف در برنامهریزی درسی است (تورانی و عارفنژاد، 1396). خودمختاری در تغییر برنامههای درسی و تقویم آموزشی، که با نیازهای کودکان ابتدایی همخوانی دارد، با انطباق آموزش با نیازهای کودکان کار و همچنین انطباق برنامههای درسی با شرایط زندگی کودکان کار، از آنها حمایت میکند (Kim, 2009). علاوه بر این، کمکهای مالی نیز از عوامل تسهیلگر تحصیل کودکان کار تلقی میشود (پورفتحی، 1392). با توجه به اهمیت زمینۀ جذب کودکان کار در دورههای سوادآموزی، در کشورهای درحالتوسعه، از قبیل غنا، ترکیه، کامبوج و بنگلادش، پژوهشهای متعددی در این زمینه وجود دارد (Quattri & Watkins, 2019; Kluttz, 2015; Hamenoo et al., 2018; Yıldırım et al., 2015). در ایران نیز پژوهشهایی در این زمینه وجود دارد که متناسب با شرایط استان و منطقۀ موردپژوهش به بررسی و تحلیل عوامل این مسئله پرداختهاند (ر.ک: سلیمانی، 1398؛ تورانی و عارفنژاد، 1396). با توجه به اینکه بافت اجتماعی و موقعیت جغرافیایی شهر کرمان بهگونهای است که تعداد زیادی از خانوادهها درگیر اعتیاد و تبعات آن مانند بیماری، فقر، طلاق و... هستند (رحیمیپور انارکی، 1388) و کودکانِ این خانوادهها مجبور به کار کردن میشوند، و از آنجایی که تحصیل کودکان کار یکی از عوامل مؤثر در پیشگیری از کار کودکان کار در آینده است و زمینۀ رشد و سلامت بیشتر خانواده و جامعه را فراهم میکند، از این رو، پژوهش فعلی در شهر کرمان انجام شد و در صدد پاسخگویی به این سؤال است که «موانع و شیوههای جذب کودکان کار در دورههای سوادآموزی چیست؟»
روش
این پژوهش با رویکرد کیفی و با استفاده از روش پدیدارشناسی توصیفی انجام شد. هدف این رویکرد، درک عمیق معنای تجربۀ زیستۀ کودکان کار از بازماندن از تحصیل و ادراک آنان از موانع و شیوههای جذب در دورههای سوادآموزی بود. پدیدارشناسی توصیفی بر توصیف تجربۀ افراد از یک پدیدۀ خاص، آنگونه که آن را در زندگی روزمرۀ خود تجربه کردهاند، تمرکز دارد و میکوشد ماهیت این تجربه را از دید مشارکتکنندگان آشکار سازد. جامعۀ پژوهش موردمطالعه شامل تعدادی از کودکان کار در شهر کرمان بود که بهنوعی از تحصیل بازمانده و مجبور به کار کردن بودند. این افراد در ایران و در شهر کرمان زندگی میکردند و دلیل انتخاب این شهر در مقدمه بیان شد. دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافتۀ عمیق گردآوری شد. سؤالات مصاحبه حول محور تجربۀ کودکان از ترک تحصیل، ادراک آنان از ارزشیابی ارزشی تحصیل، موانع ادامۀ تحصیل و شرایطی که میتواند آنان را به آموزش بازگرداند طراحی شده بود. ترتیب طرح سؤالات بر اساس جریان گفتوگو و پاسخهای مشارکتکنندگان انعطافپذیر بود تا امکان بیان آزادانۀ تجربههای شخصی فراهم شود. مدت هر مصاحبه بین 30 تا 50 دقیقه بود و مصاحبهها با اجازۀ مشارکتکنندگان ضبط و سپس بهصورت کامل پیادهسازی شد. نمونهگیری تا اشباع تمام مقولهها ادامه داشت؛ یعنی تا زمانی که هیچ دادۀ جدیدی مرتبط با یک مقوله به دست نیامد. بعد از 18 مصاحبه مقولهها به اشباع رسید. از کودکان کار خواسته شد تا اطلاعات مربوط به تجربۀ بازماندنِ خود از تحصیل را به یاد بیاورند. پاتن (2002) بر این باور است اعتبار، معناداری و بینش ایجادشده در پژوهش کیفی نیازمند کار بیشتری بر روی اطلاعات غنیِ برآمده و قابلیتهای مشاهدهای–تحلیلی پژوهشگر است تا حجم نمونه. منطق استفاده از نمونۀ کوچک به دلیل غنای اطلاعات است. همچنین، در این مصاحبههای نیمهساختاریافته از افراد خواسته شد تا تجربۀ خود را بهعنوان بخشی از یک پژوهش به اشتراک بگذارند. راهنمای مصاحبه به پژوهشگران اطمینان میداد که انواع مشابهی از دادهها را از همۀ افراد گردآوری میکند. سؤالاتی از این قبیل مدنظر بود: «به چه دلیل شما بهجای تحصیل مشغول به کار کردن شدید؟» «آیا از نظر شما تحصیل کردن میتواند به آیندۀ شغلی شما کمک کند؟ اگر بلی چطور؟ اگر خیر چطور؟» «چه چیزی باعث میشود که اشتیاق به تحصیل در افراد ایجاد شود؟» «چه چیزی باعث میشود افراد اشتیاقی به تحصیل نداشته باشند؟» «اگر قرار شود که مشغول تحصیل شوید، چگونه تحصیل کردن با شرایط زندگی شما هماهنگ خواهد شد؟» در این پژوهش افراد ملاکهای زیر را دارا بودند: (1) کودکان باید زیر 18 سال باشند؛ (2) اجازۀ والدین اخذ شود؛ و (3) قادر به درک و پاسخگویی به سؤالات مصاحبهگر باشند. تحلیل دادهها با استفاده از تحلیل مضمون به شیوۀ براون و کلارک انجام گرفت. این روش یک شیوۀ نظاممند برای شناسایی، تحلیل و گزارش الگوهای معنایی (مضامین) در دادههای کیفی است. مراحل تحلیل شامل آشنایی مکرر با دادهها از طریق مطالعۀ چندبارۀ متن مصاحبهها، تولید کدهای اولیه بر اساس عبارات و واحدهای معنایی مهم، جستوجو برای یافتن مضامین اولیه از طریق گروهبندی کدهای مشابه، بازبینی و پالایش مضامین در مقایسه با دادهها، تعریف و نامگذاری نهایی مضامین، و تدوین گزارش تحلیلی یافتهها است. تمرکز تحلیل بر کشف معنای تجربۀ زیستۀ کودکان کار از تحصیل و شرایط مؤثر بر جذب یا عدم جذب آنان در دورههای سوادآموزی بود.
به منظور اطمینان از اعتبار و پایایی دادهها، از راهکارهای متعددی استفاده شد. نخست، روایی محتوایی ابزار گردآوری دادهها از طریق بررسی سؤالات مصاحبه توسط چندین متخصص حوزة آموزش و استادان هیئتعلمی دانشگاهی ارزیابی شد و مورد تأیید آنها قرار گرفت که در نتیجه از تناسب، وضوح و شفافیت سؤالات اطمینان حاصل گردید. برای افزایش اعتبار یافتهها، تحلیلهای اولیه و کدهای استخراجشده با برخی از مشارکتکنندگان و برخی از متخصصان تعلیم و تربیت به اشتراک گذاشته شد و نظرات آنها دربارة دقت و صحت تفسیرها در فرایند تحلیل دادهها، لحاظ شد (اعتبارسنجی مشارکتکنندگان). علاوه بر این، برای کاهش سوگیریهای احتمالی پژوهشگر، از یادداشتنویسی تأملی و بازبینی مستمر دادهها از زوایای مختلف استفاده شد. به منظور ارزیابی پایایی، کدگذاری دادهها بهصورت مستقل و جداگانه توسط پژوهشگر اصلی و یک کدگذار دوم انجام گرفت و ضریب توافق بین کدگذاران (برای بررسی میزان توافق کدگذاران از ضریب کاپای کوهن (Rau & Shih, 2021) استفاده شد) 77/0 به دست آمد که، با توجه به تفسیر سطوح متفاوت ضریب کاپا، شدت توافق نسبتاً زیاد است وحاکی از پایایی مناسب فرایند کدگذاری است. در نهایت، یافتههای پژوهش توسط سایر پژوهشگران و چندین استاد هیئتعلمی دانشگاهی مورد بازبینی و تأیید قرار گرفت تا از انسجام، ثبات و تکرارپذیری نتایج اطمینان حاصل شود.
یافتهها
تحلیل تجربۀ زیستۀ مشارکتکنندگان به شناسایی دو حوزۀ کلی شامل «موانع تحصیل» و «شیوههای جذب آموزشی» انجامید که در قالب چند مضمون اصلی و زیرمضمون توصیف میشوند:
الف): موانع جذب کودکان کار بازماندهازتحصیل در دورههای سوادآموزی چیست؟ در رابطه با این سؤال که «موانع جذب کودکان کار در دورههای سوادآموزی چیست؟» پژوهش نشان داد که از موانع عمدۀ جذب کودکان کار بازماندهازتحصیل در دورههای سوادآموزی میتوان به مؤلفههایی که مضامین اصلی محسوب میشوند، نظیر مضمون «بیرمقی تحصیلی»، مضمون «ناامیدی تحصیلی»، مضمون «از دست رفتن عاملیت کودک» و مضمون «ضعف در ساختار خانوادههای این کودکان»، اشاره کرد:
بیرمقی تحصیلی: یکی از موانع مهم، بیرمقی تحصیلی بود. بسیاری از این کودکان تمایلی به تحصیل نداشتند و این بیمیلی را توجیه میکردند. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه است: «اصلاً علاقه ندارم برم مدرسه (با حالت لبخند). بابام جمعهها 50 تومن میده منم میرم میخورم. فقط میخوام خوراکی بخرم پولامو.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ یک)
ناامیدی تحصیلی: یکی دیگر از موانع، ناامیدی این کودکان از تحصیل بود. از مهمترین دلایل ناامیدی این کودکان میتوان به سست شدن ارزش تحصیل در نزد آنها اشاره کرد. این کودکان، ضمن اینکه به ارزشهای تحصیلی آگاهی چندانی نداشتند، تحصیل را هم بیارزشسازی کرده و آن را بیفایده میدانستند. از این رو، هیچ امیدی به نتیجهبخش بودن تحصیل نداشتند و آن را کاری بیهوده قلمداد میکردند. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «کسی هست که شما را تشویق به مدرسه رفتن بکنه؟» «نه بابام و مامانم هچی نمیگن برو مدرسه درس یاد بگیر. دو تا از برادرام خوندن؛ یکی تا نهم خونده، یکی هم تا هشتم.» وقتی مصاحبهگر پرسید «شما نمیخواهید بخونید؟» مشارکتکننده در پاسخ گفت: «نه، چیز خوبی نیست؛ اصلاً نمیخوام بنویسم.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ یک)
از دست رفتن عاملیت کودک: یکی دیگر از دلایل مهم، از دست رفتن عاملیت کودک بود، که به دلایلی از قبیل قرارا گرفتن در حاشیۀ اجتماع و عدم عاملیت خانوادۀ این کودکان ایجاد شده بود. خانوادههای این کودکان در حاشیۀ اجتماع قرار گرفته و به دلیل مشکلات معیشتی مجبورند در طول روز بهصورت دائم مشغول به کار باشند، و نه سواد و نه فرصتی برای پیگیری تحصیل کودک خود و تمرین دروس او دارند. در نتیجه، این کودک هیچ حامی و پشتیبان فعالی در این زمینه ندارد. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «هیچکه. برادرام از سر کار میان خستهیَن، میخوابن. پدر مادرم بلد نیستن. بقیهیَم کوچکتر اَ منن، مدرسه نمیرن. منم خسته میشم. شبا میخوام زودی بخوابم، همه ساعت هشت میخوابیم. من هیچوقت نگفتم بیاین به من یاد بدین، اونا هم نیومدن.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ چهار)
ضعف در ساختار خانواده: یکی دیگر از موانع جدی، ضعفی بود که در ساختار این خانوادهها پدیدار شده بود و ناشی از اضافهبار نقش و جهش در مراحل رشد این کودکان بود. این کودکان در خانوادهها دارای نقشهایی بودند که با مراحل رشد این کودکان همخوانی نداشت. این کودکان وظایف نقش را بر عهده داشتند، اما از اختیارات نقش بیبهره بودند؛ یعنی به کار و کسب درآمد مشغول بودند، ولی اختیاری در خرج کردن پول بهدستآمده نداشتند و باید آن را تحویل خانوادۀ خود میدادند تا خرجی اعضای خانواده تأمین شود. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «درس به درد نمیخوره (با حالت خنده). سواد نمیخوام، نمیخوام بتونم بخونم؛ باید کار دوم کنم، پول بگیرم، بدم به مامان بابام خرجیمونو بدن. خواهر بردار کوچک چند تا دارم اونا نمیتونن کار کنن.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ هشت)
ب): شیوههای جذب کودکان کار بازماندهازتحصیل در دورههای سوادآموزی به چه صورت است؟ در رابطه با این سؤال که «شیوههای جذب کودکان کار بازماندهازتحصیل در دورههای سوادآموزی به چه صورت است؟» پژوهش مضامین اصلی مختلفی را نشان داد که برای جذب این کودکان میتوان از آنها بهره برد، از قبیل «استفاده از ظرفیت اعضای خانواده»، «شبکهسازی آموزشی»، «استفاده از ظرفیتهای دیجیتال»، «حمایت مالی از خانوادهها» (ارائۀ پاداشهای مالی در ازای پیشرفت در درس)، «آموزشهای انفرادی» و «درخور ساختن تحصیل با شرایط زندگی این کودکان». در ادامه این مضامین مورد بررسی قرار میگیرند:
استفاده از ظرفیت اعضای خانواده: یکی از شیوههای جذب، استفاده از ظرفیتهای خانوادۀ گسترده است. به نظر میرسد در خانوادۀ گستردۀ کودکان کار میتوان از ارزشهای مشترک تحصیلی در خانوادۀ گسترده کودک استفاده کرد و کودکان را آموزش داد. در این خانوادهها افرادی حضور دارند که بر ارزشهای تحصیلی تمرکز دارند، در هر فرصتی کودک را ترغیب به تحصیل میکنند و در اوقات فراغت کودک آموزش او را مد نظر قرار میدهند. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: در پاسخ به این سؤال که «آیا در خانوادۀ شما کسی هست که شما را تشویق به تحصیل بکند؟» مشارکتکننده پاسخ داد: «بله خالهم هست. خواهرمم میگه مدرسه خیلی خوبه، برو دنبال درس و مشق. کار دایمی بگیری پول خوب بهت بدن.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ دوازده)
شبکهسازی آموزشی: یکی دیگر از شیوههای جذب، شبکهسازی آموزش است. مثلاً «یادگیری مشترک» و «یادگیری حمایتی» را میتوان برای جذب این کودکان در دورههای سوادآموزی مد نظر قرارداد (ناظمیان، 1398). به تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان توجه کنید: «با دوستات در مورد چی صحبت میکنی؟» «هچی. میگیم چند کیلویی جم کردی؟ فردا بریم آتاری پلیاستیشن بازی کنیم. یا دعوایه. یا میگیم اوجا تصادف شده. همی حرفا. با دوستام بیشتر در مورد کار کردن حرف میزنم. اگه میشد با اینا درس بخونیم تو یه ساعتی از روز خیلی خوب بود.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ سیزده) همانگونه که مشاهده میشود، کودکان کار معمولاً با یکدیگر در مورد دغدغههایشان صحبت میکنند، و اگر موضوع سوادآموزی و تحصیل در زمرۀ مسائل روزمرۀ آنها قرار گیرد، طبیعتاً در طول روز در این خصوص نیز با یکدیگر صحبت خواهند کرد و موجب تقویت انگیزه و کمک به ادامۀ تحصیل آنها میشود (ناظمیان، 1398).
استفاده از ظرفیتهای دیجیتال: یکی دیگر از روشهای آموزش دادن، استفاده از ظرفیتهای دیجیتال در دنیای امروز است. محیطهای تحتوب و استفاده از ظرفیتهای تلویزیون از جمله دیگر روشهای آموزش به این کودکان است. به تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان توجه کنید: «خیلی تا دیپلمت مونده؟ بعدش بری آموزشگاه شغل یاد بگیری. دیگه میری سربازی. اگر درس نخونی نمیتونی شغل خوبی پیدا کنی. مجبوری بگردی دنبال هر کاری شد. درس خوندن با گوشی خوبه تو خونه هر وقت بیکار بودی میشینی گوش میدی.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ پنج)
حمایت مالی از خانوادهها (ارائۀ پاداشهای مالی در ازای پیشرفت در درس): حمایت مالی از خانوادۀ کودکانی که غم نان دارند میتواند با مرتفع کردن بخشی از نیازهای این کودکان برای تحصیل ایجاد انگیزه کرده و خانوادهها را هم ترغیب به تحصیل کودکان کند. پژوهش فعلی نشان داد که ناتوانی در برآوردن نیازهای اولیه و هزینههای ادراکشدۀ تحصیل در صورت مرتفع شدن، میتوانند بهعنوان روشهای جذب مد نظر قرار گیرند. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «اگر پدر و مادرم پول داشتن، کار نمیکردم، فقط میمُندم خونه، میرفتم مدرسه درس میخوندم، بازی میکردم، صبحها میخوابیدم.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ سه)
آموزشهای انفرادی: یکی دیگر از شیوههای جذب، استفاده از آموزشهای انفرادی است. این کودکان با محدودیتهای زمانی و شغلی مواجه هستند و به همین دلیل آموزش این کودکان باید درخور زندگی آنها باشد. این عامل با عامل بعدی یعنی «درخور کردن تحصیل با شرایط زندگی کودکان کار» ارتباط بسیاری دارد. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «دوست داری کسی بهصورت فردی بهت درس بده؟» «آره. چون تو مدرسه زیاد یاد نمیگیریم، نمیتونم درس رِ بگیرم. اگه یکی میمَد خونه خیلی خوب بود. کلاس نمیتونیم شرکت کنیم.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ هشت)
درخور ساختن تحصیل با شرایط زندگی: یکی دیگر از شیوههای جذب، استفاده از ظرفیتهای فنی و حرفهای و همخوان کردن کار-تحصیل (حضور در محلهای کار کودکان) است. این کودکان به دلیل شرایط خاصِ حاکم بر زندگیشان نیازمند آموزشهای هستند که با شرایط زندگی آنها درخور باشد. تجربۀ یکی از مشارکتکنندگان اینگونه بود: «به نظرت درس خوندن چیز جالبیه؟» چیز خوبیه، ولی هم میا درس بخونی هم میا کار کنی؛ اگه کار نکنی کار یاد نمیگیری، بزرگ شدی دیپلم گرفتی، هجا نمیتونی کار کنی. اگه خوب درس بخونی، کارم یاد میگیری. خیلی چیز خوبیه. دو تاش با هم خوبن.» (مشارکتکنندۀ شمارۀ نه)
بحث و نتیجهگیری
پژوهش حاضر با هدف درک تجربۀ زیستۀ کودکان کار از تحصیل و شرایط مؤثر بر جذب آنان در دورههای سوادآموزی انجام شد. یافتهها نشان داد که تجربۀ تحصیل در ذهن کودکان کار نه بهعنوان یک مسیر رشد، بلکه بهمثابه پدیدهای فرساینده، کمکارکرد و دور از واقعیتهای زندگی آنان معنا میشود. این مطالعه نشان میدهد مسئلۀ بازماندگی تحصیلیِ این کودکان صرفاً یک مشکل آموزشی نیست، بلکه تجربهای زیسته و ریشهدار در بستر اقتصادی، خانوادگی و روانی آنان است. پاسخ به سؤال «موانع جذب کودکان کار بازمانده از تحصیل در دورههای سوادآموزی چیست؟» اندکی دشوار است، زیرا افراد فقط به خاطر یک دلیل دست از تحصیل نمیکشند. یافتههای پژوهش فعلی، با روش پدیدارشناسی توصیفی و با استفاده از تحلیل مضمون و با کدگذاری اولیه بهصورت دستی، نشان داد که از موانع عمدۀ جذب کودکان در دورههای سوادآموزی میتوان به بیرمقی تحصیلی، ناامیدی تحصیلی، از دست رفتن عاملیت کودک و ضعف در ساختار خانوادههای این کودکان اشاره کرد.
یکی از موانع مهم در جذب کودکان کارِ بازماندهازتحصیل، بیرمقی تحصیلیای بود که در این کودکان مشاهده میشد. بسیاری از این کودکان تمایلی به تحصیل نداشتند. در همین راستا، پژوهش بودرو و همکاران (2004) نشان میدهد استرسهای کاری، ساعات کاری طولانی، عدم رضایت از تعادل میان زندگی شخصی و تحصیلی با بیرمقی تحصیلی ارتباط دارند و باعث میشوند که فرد اشتیاق به تحصیل را از دست داده و به اولویتهای دیگر بپردازد. این مسئله در یافتههای پژوهش فعلی هم بهخوبی نمایان بود.
یکی دیگر از موانع، ناامیدی این کودکان از تحصیل بود که دلایل متعددی داشت. در نزد این کودکان تحصیل ارزش چندانی نداشت. این کودکان ضمن اینکه از ارزشهای تحصیلی[3] آگاهی چندانی نداشتند، تحصیل را بیارزشسازی میکردند و، در نتیجه، فرصت رشد از طریق تحصیل را از دست میدادند. در همین راستا، پژوهش نای و همکاران (2013) نشان میدهد که حس بدبینی نسبت به آیندۀ تحصیل و شک در مورد مفید بودن آن باعث بروز ناامیدی تحصیلی در افراد میشود. البته، این عامل ممکن است درنتیجۀ حمایت دوستان از بیارزشسازی تحصیل تشدید شود، پدیدهای که در پژوهش فعلی هم مورد مشاهده قرار گرفت. نتایج پژوهش کلوتز (2015) هم بر این عامل صحه میگذارد. به باور کلوتز، تا زمانی که کودکان از ارزشهای ذاتی تحصیل مطلع نشوند، نسبت به آن بیعلاقه خواهند ماند.
از دست رفتن عاملیت کودک یکی دیگر از موانع مهم در جذب کودکان تلقی میشد، که به دلایلی از قبیل قرار گرفتن در حاشیۀ اجتماع و عدم عاملیت خانوادۀ این کودکان ایجاد شده بود. خانوادههای این کودکان در حاشیۀ اجتماع قرار گرفته و توان نوشتن داستان زندگی خود را از دست داده بودند. در همین راستا، نتایج پژوهش آلگود و همکاران (2011) نشان میدهد فقر در خانوادههای کودکان کار باعث میشود تا آنها عاملیت و کنترل خود را بر زندگی از دست بدهند و این موضوع مانعی جدی در فرایند جذب این کودکان در دورههای سوادآموزی تلقی میشود. وقتی که گروههای حاشیهای اجتماع، ناتوان از نوشتن داستان زندگی خود باشند، بسیاری از شرایط به آنها تحمیل میشود و همین مسئله باعث میگردد که کنترل این افراد بر شرایط زندگی دشوار باشد (Goldenberg & Goldenberg, 2012).
یکی دیگر از موانع جدی، ضعفی بود که در ساختار این خانوادهها وجود داشت. به این کودکان در خانوادهها نقشهایی واگذار شده بود که با مراحل رشد این کودکان همخوانی نداشت. این کودکان وظایف نقش را بر عهده داشتند، اما از اختیارات نقش بیبهره بودند. در این حالت، اغلب کودک در خانوادۀ خود نقش یکی از والدین را بر عهده میگیرد و در فرایند زادآوری خانواده نقش بزرگسالان را ایفا میکند. البته، باید توجه داشت که این نقش به جبران یک بافت نامناسب اتخاذ میگردد (Rana & Das, 2021). در همین راستا، پژوهش هندریکس و همکاران (2021) نشان میدهد که بهای اتخاذ نقش نامناسب در خانواده برای کودکان بسیار زیانبار است. کودک بدون اینکه از نظر هیجانی، عقلانی و جسمانی آمادگی داشته باشد مسئولیت و رفتار یک نقش را بر عهده میگیرد. در نتیجه، استرس ایجاد شده و دیگر تکالیف رشدی جایگزین میشوند (Brock & Barnard, 1999)، پدیدهای که در میان مشارکتکنندگان پژوهش فعلی هم مشاهده میشد.
در رابطه با این سؤال که «شیوههای جذب کودکان در دورههای سوادآموزی به چه صورت است؟» پژوهش نشان داد که برای جذب این کودکان میتوان روشهایی از قبیل استفاده از ظرفیت اعضای خانواده، شبکهسازی آموزشی، استفاده از ظرفیتهای دیجیتال، حمایت مالی از خانوادهها (ارائۀ پاداشهای مالی در ازای پیشرفت در درس)، آموزشهای انفرادی و، در نهایت، درخور ساختن تحصیل با شرایط زندگی این کودکان را مد نظر داشت.
به نظر میرسد میتوان از ارزشهای مشترک تحصیلی در خانوادۀ گسترده کودکان کار استفاده کرد و کودکان را آموزش داد. در این خانوادهها افرادی حضور دارند که بر ارزشهای تحصیلی تمرکز دارند، در هر فرصتی کودک را ترغیب به تحصیل میکنند و در اوقات فراغت کودک آموزش او را مد نظر قرار میدهند. در همین راستا، اُووسو و بَیدو (2021) بر این باورند که با وجود کمرنگ شدن اهمیت خانوادۀ گسترده در دنیای مدرن، در حاشیههای اجتماع این مسئله همچنان از اهمیت برخوردار است و میتواند در خدمت کودکان کار قرار گیرد. پژوهش مُوزاتا و همکاران (2021) هم نشان میدهد که خانوادۀ گسترده میتواند بهعنوان یک عامل حمایتی در خدمت ارزشهای تحصیلی قرار بگیرد. علاوه بر این، اعضای خانوادۀ گسترده میتوانند، شبیه به والدین بیولوژیکی، اعضای خود را جامعهپذیر کنند؛ موضوعی که در پژوهش فعلی هم مورد مشاهده قرار گرفت همین مسئله بود.
شبکهسازی آموزش یکی دیگر از شیوههای جذب این کودکان است که میتوان آن را به شیوههای متعددی انجام داد. یادگیری مشترک و یادگیری حمایتی از جمله این شیوهها هستند. پژوهشها هم نشان میدهند که یادگیری مشترک و حمایتی بهعنوان یک مقولۀ مهم در جذب دانشآموزان در تحصیل تلقی میشود (Issa et al., 2021). به نظر میرسد برای جذب کودکان کار باید شبکههایی از افراد تشکیل شود که از یادگیری یکدیگر حمایت میکنند. این شبکهها هم در محیطهای مجازی قابل ایجاد هستند و هم در محیطهای واقعی امکان تحقق دارند. شکل دادن به شبکههای یادگیری، بهگونهای که هر دانشآموز نقش مربی دانشآموز دیگر را ایفا کند، میتواند، ضمن برطرف کردن دوگانۀ «ما» و «آنها» و ایجاد دوستیهای ارزشمند، راهی مناسب جهت جذب در دورههای سوادآموزی باشد (Colton, 2021). کینگ و همکاران (2018) هم بر اهمیت نقش یادگیریهای مشارکتی و حمایت از یادگیری تأکید دارند.
یکی دیگر از روشهای آموزش، استفاده از ظرفیتهای دیجیتال در دنیای امروز است. محیطهای تحتوب و استفاده از ظرفیتهای تلویزیون از جمله دیگر روشهای آموزش به این کودکان است (Issa et al., 2021). ظرفیتهای دیجیتال یکی از روشهای آموزش نوظهور است که میتواند درخور با نیازهای کودکان ارائه شود. یکی از نکات موردتأکید مشارکتکنندگان در پژوهش فعلی هم استفاده از ظرفیتهای دیجیتال در زمانهایی بود که این افراد اوقات مناسبی برای فراغت از کار و تحصیل داشتند.
حمایت مالی از خانوادۀ کودکانی که غم نان دارند میتواند با مرتفع کردن بخشی از نیازهای این کودکان برای تحصیل ایجاد انگیزه کرده، و خانوادهها را هم ترغیب به تحصیلِ کودکان کند. پژوهش فعلی نشان داد که ناتوانی در برآوردن نیازهای اولیه و هزینههای ادراکشدۀ تحصیل در صورت مرتفع شدن، میتوانند بهعنوان روشهای جذب مد نظر قرار گیرند. پژوهش اِمِرسون و کَنب (2006) هم بر این عامل تأکید دارد و نشان میدهد که رفع موانع مالی میتواند اولویتبندی نیازها را تغییر داده و افراد را به سمت احترام سوق بدهد. پژوهش پورفتحی (1392) هم بر این عامل تأکید دارد و حمایتهای مالی را در جذب کردن این افراد در دورههای سوادآموزی مهم تلقی میکند.
استفاده از آموزشهای انفرادی هم میتواند جذب این کودکان را تسهیل کند. این کودکان با محدودیتهای زمانی و شغلی مواجه هستند و، به همین دلیل، آموزش این کودکان باید درخور زندگی آنها باشد. آموزشهای انفرادی بر نیازهای آموزشی ویژه تمرکز دارند (King and et al., 2018). به باور کینگ (2018)، زمانی که امکان گنجاندن دانشآموزان در دورههای فراگیر نیست، باید دورههای آموزش فردی را مورد توجه قرار داد و از آن بهعنوان یک ابزار ارزشمند آموزشی استفاده کرد. بِلَکوِل و رُزِتی (2014) هم بر این عامل تأکید دارند و آموزش انفرادی را یکی از شیوههای مهم یادگیری و آموزش میدانند.
یکی دیگر از شیوههای جذب، استفاده از ظرفیتهای فنی و حرفهای و همخوان کردن کار-تحصیل (حضور در محلهای کار کودکان) است. این کودکان، به دلیل شرایطِ خاصِ حاکم بر زندگی، نیازمند آموزشهایی هستند که با شرایط آنها درخور باشد. در همین راستا، پژوهش اِدموندز و پاوکنیک (2005) نشان میدهد که کیفیت پایین آموزش باعث افت ارزشهای تحصیلی شده، و نویسندگان معتقدند که کیفیت پایین آموزش با کاهش ثبتنام کودکان ارتباط دارد؛ در نتیجه، خانوادههای کودکان کار ترجیح میدهند فرزندان خود را از تحصیل باز دارند. بنابراین، درخور ساختن آموزش با نیازهای ویژۀ خانواده این کودکان میتواند بهعنوان راهی برای جذب این کودکان در دورههای سوادآموزی تلقی شود.
در مجموع میتوان گفت که ترکیبی از عوامل، مانع از جذب کودکان کار در دورههای سوادآموزی میشود. هر چند دست یافتن به عواملی که مانع از تحصیل کودکان کار میشود چندان دشوار نیست، اما در مورد شیوههای جذب این کودکان در دورههای سوادآموزی به پژوهشهای بیشتری در این حیطه نیازمند هستیم، و، از آنجایی که قرار دادن آموزش در خدمت نیازهای این کودکان از اهمیت ویژهای برخوردار است، پژوهشهای آتی باید راهحلهای تحقق این هدف را مورد تحقیق و بررسی قرار بدهند. همچنین، بایستی پژوهشهایی در زمینۀ ارائۀ الگوهایی متناسب با زیستبوم مناطق مختلف کشور برای طراحی محیط آموزشیِ مناسبِ کودکان کار و تدوین دروس و مهارتهای کاربردی انجام شود. این پژوهش با محدودیتهایی هم مواجه بود؛ مثلاً برخی از کودکان قادر به درک سؤالات پژوهشگران نبودند و نیازهای شغلی، همکاری آنها را با پژوهشگران محدود میکرد.
مشارکت نویسندگان
تمامی بخشهای این مقاله توسط نویسندگان تنظیم و تدوین شده است.
تشکر و قدردانی
از تمامی دستاندرکارانی که موجب پیشرفت و انجام این مطالعه گردیدند صمیمانه سپاسگزاری میکنیم.
تعارض منافع
تعارض منافعی در این مطالعه وجود ندارد.
[1]. Child labor
[2]. Child work
[3]. educational values